سخت و درهم کوفته
فردا امتحان دارم ولی ذهن و جسمم خستهان، از فکر دارم دیوونه میشم، با هیچکس نه دلم میخواد و نه میتونم حرف بزنم.. نماز نخوندم هنوز ولی یکم دیگه پا میشم میرم وضو میگیرم نماز میخونم، شاید حداقل خدا بهم گوش بده. چرا زندگیم این شکلی شده؟ هاان؟ تبر برداشتم دارم میزنم به ریشهی زندگیم از بیخ و بن و خیلی خستم، زیادی خستم... «همین تبر که افراشتهام روزی تمامم میکند، دنیایم را سیاه و دلم را پر خون خواهد کرد، اما طاقت ندارم از خودم دورش کنم، که تبر، جانم
برچسب:
نویسنده: شیدا دادخواه
تاريخ: سه
شنبه
6 مرداد
1405 ساعت: 1:22